تبلیغات
بسیج دانشگاه شهیدمطهری تهران واحدخواهران - شما که رفتـــید.... بارون گرفت چه بارونی....
با وارث غدیر پیمان وفا می بندیم
اللهم صل علی محمّد و آل محمّد

شما معلم اخلاق جامعه باشید. امام خمینی

ان شاء الله ارائه نظر فراموش نشود

خاطرات یک اردو

بنام خدا

می خوام توی این پست خاطرات یه اردوی خیلی بیاد ماندنی رو بگم.

جاتون خالی دهه آخر ماه رمضون امسال من و رفقای بسیجی دانشگاه خودمون با چندتا دانشگاه دیگه دعوت بودیم حرم امام الرئوف، علی ابن موسی الرضا، ده روز واقعا بیاد موندنی.....

این اردو در حقیقت یه اردوی آموزشی -تربیتی بود و به ما خیلی چیزا داد و کلی توش معرفت و شناخت داشت که اگه شاخک هامونو روی فرکانس درستی  تنظیم می کردیم خیلی خوب می شد دریافتشون کرد، اما دریافتش یه حرفه و اجراش یه حرف دیگه...

خلاصه ده روز ریختیم سر آقا امام رضا و ازشون خواستیم حالا که اومدیم تربیت شیم برای مربی طرح صالحین شدن، خود آقا هم یه دستی توی تربیتمون بیارنو حسابی ازمون پذیرایی کنن و واقعا آقا برامون کم نگذاشتن...

این دهه  انصافا پر بود از معنویت.......

نمی دونم از کجاش بگم...

از شب زنده داریهاش که از ده شب تا 2و3 نصفه شب حرم بودیم، حلقه داشتیم،وسط صحن جامع رضوی روی سنگهای حیاط می نشستیمو بحث می کردیم وآخرش هم زیارت دسته جمعیو نماز کنار ضریح آقا...

یا از همایش ها و کلاسها و حلقه های دوساعتش بگم که تو محل اسکان، تو حسینیه یا آلاچیقاش برگزار میشد...

یادش بخیر شبا دم افطار گرسنه و تشنه می ریختیم تو سلف و کلی به غذاهاشون گیر می دادیم آخرش هم تا ته ته شو می خوردیم..

بذارید از چیپس و پفکایی بگم که وقتی 2و نیم نصفه شب از حرم برمیگشتیم میخریدیم و توی حیاط زیر آلاچیقا میخوردیم تا وقت سحری که بریم سلف...

ای بابا یادم رفت برنامه بعد از افطارمونو بگم که تند تند افطار می کردیم یا جمع می کردیم می بردیم تو اتاق که لذت دیدن اردلان ، [إإإ ببخشید منظورم مادرانه بود آخه مادرانه بین بچه ها به  رها و اردلان معروف شده بود،] رو از دست ندیم ...

خلاصه این سفر دوتا مهمونی توأم بود یکی مهمونی خدا چراکه دهه آخر ماه مبارک بود، یکی هم مهمونی امام رضا که ده روز حسابی تحویلمون گرفتن ، با زیارتهاش ، با گریه هاش، با خنده های دسته جمعیش، با حلقه  ها و بحث های معرفتیش و....

راستی یادم نبود جاتون خالی شب قدر[شب 23] هم حرم بودیمو نایب الزیاره   و خدایی تو عمرم این جوری جوشن کبیر نخونده  بودم توی اون شلوغی که بزور باید جا پیدا می کردیم...و چه قرآنی سر گرفتیم یه گوشه ، تو شلوغی، سرپا....

راه پیمایی روز قدسم جالب بود چون یه بخشی از جمعیتو ما دختر چادریهای دانشگاههای تهران گرفته بودیمو با قدرت مشتهامون به آسمون می بردیم و می گفیتم مرگ بر آمریکا............. نماز جمعه اش هم که جای خودش....

و چقدر با شکوه بود نماز عید فطر انقدر جمعیت زیاد بود که انگار همه ی ایران ریخته بودن مشهد ما که کلی راه رفتیم رفتیم باب الرضا پر شده بود رفتیم باب الجواد جا نبود رفتیم صحن غدیر پر بود آخرش رفتیم بست نواب اونجام پر بود مجبور شدیم همونجا توی خیابون روی فرشا بشینیم که بعد از 20 دقیقه اونجاهم غلغله شد

اما واقعا قشنگ ترین نماز عید فطر بود و چه با شکوه بود اون همه جمعیت عاشق...

همون شب هم که حرکت کردیم به سمت تهران..

اما خداحافظی خیلی سخت بود وقتی همه توی حسینه ی اسکان جمع بودیمو مداح از خداحافظی با آقا بعد از ده روز می گفت و عقده دل همه باز می شد و هیچ کس توان نداشت که جلوی صدای بلند هق هق هاشو بگیره مخصوصا وقتی که داشتند قرعه کشی می کردند برای سفر کربلا اونجا بود که دلا همه شکسته بود و پر می زد برای بین الحرمین...

آخرش هم اون که مستحق بود اسمش در اومد کسی که ده روز به زائرای آقا با اخلاص کامل خدمت کرده بود

بله اسم یکی از خادما دراومد و ما همه فقط بهش گفتیم رفتی اونجا التماس دعا...

حالا بذارید از خداحافظی آقا بگم...

تو قطار نشسته بودیم دلمون خیلی گرفته بود یهو من گفتم بچه ها فکر کنید.... الان آقا ایستاده جلوی در داره پشت سرمون آب میریزه اونجا بغض و اشکو توی چشمای خیلیا دیدم یکی دوساعت بعد یکی از دوستامون که مونده بود مشهد بهمون خبر داد ...

شما که رفتید بارون گرفت چه بارونی....

قربون مهربونی و کرمت آقا...

یا علی




آخرین مطالب